اهل همين نزديكيا ...
   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

123...4

موضوع : آيا خدا شيطان را خلق کرد؟ تاريخ : 21 June 2008   شماره : 10

آيا خدا شيطان را خلق کرد؟

 
آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند .
آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد "
استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا "
استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است "
شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد . استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.
شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟ "
استاد پاسخ داد: "البته "
شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟ "
استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند .
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460 - F ) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد ."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟ "
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد "
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد ." در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟ "
زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم . او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست ."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست . درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد . خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد .
  و آن شاگرد تيزهوش کسي نبود، بجز : آلبرت انيشتن      
به نقل از : http://www.freewebs.com/studentsingermany/Einstian.htm     
    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : اس ام اس هاي عاشقانهتاريخ : 21 June 2008   شماره : 9

وقتي ميشه با يک پيام محبت انگيز ابراز دوستي کنيم ...


وقتي ميشه فقط با يه جمله عشق مونو بيشتر کنيم ...


وقتي ميشه با يه اس ام اس کوتاه ، گفتن يه کلمه ، احساس مونو نسبت به بهترين هامون، بيان کنيم ...


پس درنگ و تأمل چرا؟...


(ميتوني حالا گوشيتو برداري و به نميدونم، پدر و مادرت- خواهر و برادرت - دوست - همسر و يا شوهرت و يا ... يه اس ام اس بزني و بهش بگي که چقدر دوسش داري.)



گلم الان از آسمون زنگ زدند، گفتند: زيباترين ستاره گم شده؛
نترس لوت ندادم ...


********************


عشقم شماره حسابت رو ميدي ...
يه خورده عشق واريز کنم؟


 ********************


آنگاه که دوست داري همواره کسي به يادت باشد،
به ياد من باش که من هميشه به ياد توام .
از طرف بهترين دوست شما "خدا"  بقره / 152 


********************


از مشاور املاک عشق تماس مي گيرم...
قلب شما مستأجر نمي خواد؟ 


********************


دعاي خانوم ها :
خدايا به من عشق بده،      تا شوهرم را درک کنم.
صبر بده،      تا او را بپذيرم.
اما قدرت نده ....... که ميزنم لهش مي کنم !!! 


********************


در گذر گاه زمان خيمه شب بازي دهر، با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد.
عشقها ميميرند ...
رنگها رنگ دگر مي گيرند ...
و فقط خاطره هاست،  که چه شيرين و چه تلخ ...
دست ناخورده بجا مي مانند . 


********************


يا صاحب عصر و امام زمان ...
 از روزي که دانستم تو در ميان مايي ،
به هر کس که مي رسم ،
سلام مي کنم.

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : يك شانستاريخ : 21 June 2008   شماره : 8
يک شانس !
 


در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين که عکس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از کنار تخته سنگ مي گذشتند. gold coins کيسه سکه هاي طلا


بسياري هم غُر و لُند مي کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد . حاکم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...
با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديک غروب، يک روستايي که پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديک سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناري قرار داد.
ناگهان کيسه اي را ديد که زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، کيسه را باز کرد و داخل آن سکه هاي طلا و يک يادداشت پيدا کرد.


پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :



" هر سد و مانعي مي تواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد ."


 


ويرايش شده در تاريخ : 02-03-1387


بعضي از دوستان دنبال آدرس اينگونه متنا مي گردند .... به همين دليل گفتم بد نيست يه نکته اي رو اينجا اشاره کنم :


به نظر من منبع اين متنها ..... ،


 دل ما آدماست ! فقط يه خورده باور مي خواد.


کافي درجه عينک خوش بيني مونو کمي بالا ببريم ، طور ديگه اي فکر کنيم ...

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : رخ شطرنج نبرد، آنچه رخ زيبا برد تاريخ : 03 May 2008   شماره : 7
رخ شطرنج نبرد، آنچه رخ زيبا برد
 


مهر خوبان دل دين از همه بي پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد


تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سُهايش کشش ليلا برد


من به سر چشمه خورشيد نه خود بردم راه
ذره اي بودم مهر تو مرا بالا برد


من خسي بي سرو پايم که به سيل افتادم
او که مي رفت مرا هم به دل دريا برد


جام صهبا به کجا بود مگر دست که بود
که در اين بزم بگرديد و دل شيدا برد


خم ابروي تو بود و کف مينوي تو بود
که به يک جلوه ز من نام و نشان يک جا برد


خودت آموختيم مهر و خودت سوختيم
با بر افروخته رويي که قرار از ما برد


همه ياران به سر راه تو بوديم ولي
خم ابروت مرا ديد و ز من يغما برد


همه دلباخته بوديم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد


شعر از علامه
 محمد حسين طباطبايي

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : قصه پريون !!!تاريخ : 03 May 2008   شماره : 6

يكي بود يكي نبود
زيرِ گنبدِ كبود
لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پري نشسّه بود.



زار و زار گريه مي كردن پريا
مثِ ابرايِ باهار گريه مي كردن پريا.



گيسِ شون قدِ كمون رنگِ شبق
از كمون ُبلَن تَرَك
از شبق مشكي تَرَك.
روبروشون تو افق شهرِ غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه ي پير.


از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج ناله ي شبگير مي اومد...


« ـ پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسّه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟»


پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا



« ـ پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد؟
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟


شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-


پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين
اسب سفيد نقره نًل
يال و دُم اش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!



امشب تو شهر چراغونه
خونه ي ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه ي خندون مي ريزن
نُقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
« ـ شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره ...»
پريا!
ديگه توكِ روز شيكسّه
دَراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بُلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.



آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزن ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن،
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن


عوضش تو شهر ما... ] آخ ! نمي دونين پريا! [
دَرِ برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: شُرشُرشُر!
آتيش مي شن: گُرگُرگُر!
تو قلب شب كه بد گِله
آتيش بازي چه خوش گِله!


آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده
به جستن و واجَستن
تو حوض نقره جَستن...


الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه ي يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور يارو برقصن
« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
پريا! بسّه ديگه هاي هاي تون
گريه تون، واي واي تون !»...


پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
*
« ـ پرياي خط خطي
لخت و عريون ، پاپتي!
شباي چله كوچيك
كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه مي شكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسّه مي گف
قصه ي سبز پري زرد پري،
قصه ي سنگ صبور، بز روي بون،ََُ
قصه ي دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه ي خاموش مي خورين
كه دنيامون خال خالي يه، غصه و رنج خالي يه؟


دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسّه نبود.
دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه:
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!


دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!


دنياي ما - هي ،هي ، هي !
عقب آتيش – لي ، لي ، لي !
آتيش مي خواي بالا تَرَك
تا كف پات تَرَك تَرَك ...


دنياي ما همينه
بخواهي نخواهي اينه!


خوب، پرياي قصه!
مرغاي پرشيكسّه!
آبِ تون نبود، دونِ تون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بِتون گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه ي قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟»


پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن،
پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن خنده شدن،
خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن، ميوه شدن هسته شدن،
انار سر بسته شدن، اميد شدن يأس شدن، ستاره ي نحس شدن ...


وقتي ديدن ستاره
به من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكي ش تُنگ شراب شد
يكي ش درياي آب شد
يكي ش كوه شد و زُق زد
تو آسمون تُتُق زد ...


شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، هم پاي آواز مي زدن:


« ـ دلنگ دلنگ! شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلّي برنج تو آب كرد:



خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين!



ما ظلمو نفله كرديم
آزادي رو قبله كرديم.



از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.



از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم



ها جَستيم و واجَستيم
تو حوض نقره جَستيم



سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم...»
*
بالا رفتيم دوغ بود
قصه ي بي بي م دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ي ما راست بود:


قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!


    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : روزگار پندآموزتاريخ : 23 January 2008   شماره : 5

شعبي مي گويد : در قصر حکومتي نزد "عبدالملک مروان " خليفه اموي نشسته بودم که سر بريده " مصعب بن زبير " را آوردند و برابر او گذاشتند در اين حال مضطرب و ناراحت شدم . خليفه پرسيد : چرا اينقدر ناراحتي ؟ گفتم : ماجراي شگفت انگيزي است ، در همين جا نزد " عبيد الله بن زياد " بودم ديدم که سر مبارک امام حسين ( عليه السلام ) را آوردند و پيش او گذاشتند و پس از مدتي در همين مکان خدمت " مختار ثقفي " رسيدم ديدم که سر ابن زياد را آوردند و مجدداًچندي نگذشت که در همين جا سر مختار را پيش مصعب آوردند و اکنون نيز سر مصعب را پيش تو مي بينم .


عبدالملک بعد از شنيدن اين ماجرا از کثرت تاثر و ناراحتي فورا از جاي خود بلند شد و دستور داد تا آن قصر را خراب کرده و با خاک يکسان کنند که شايد به خيال خود جلوي تقدير الهي را بگيرد .


اميرالمومنين (عليه السلام ) فرمود : " الدهر يومان يوم لک و يوم عليک " روزگار دو روز است روزي به نفع تو و روز ديگر به ضرر تو


به نقل از کتاب آموزه هاي وحي در قصه هاي تربيتي ، عبدالکريم پاک نيا ، انتشارات فرهنگ اهل بيت ، چاپ چهارم 1386 ص 61(البته اين متن رو يكي از دوستان برام ارسال كرده همين جا ازش تشكر مي كنم.)

    ارسال نظر ( 95 )!
موضوع : چگونه يك حديث، انيشتن را شگفت‌زده كرد؟تاريخ : 07 January 2008   شماره : 4

anishtain einstein hadith borojerdi hesabi islam mohammad landon  حديث قرآن محمد پيامبر اسلام انيشتين بروجردي حسابي لندن معراج جسماني معاد جسماني فرمول نظريه نسبيت دين اسلام «آلبرت انيشتين» فيزيكدان بزرگ معاصر، در آخرين رساله‌ علمي خود با عنوان "دي ارکلارونگ Die Erklarung – به معناي بيانيه" که در سال 1954 در آمريکا و به زبان آلماني نوشت، اسلام را بر تمامي اديان جهان ترجيح داده و آن را کامل‌ترين ومعقول‌ترين دين دانسته است.
اين رساله در حقيقت همان نامه‌نگاري محرمانه اينشتين با مرحوم آيت‌الله العظمي بروجردي است.
اينشتين در اين رساله "نظريه نسبيت" خود را با آياتي از قرآن کريم و احاديثي از كتاب‌هاي شريف نهج البلاغه و بحارالانوار تطبيق داده و نوشته است که هيچ جا در هيچ مذهبي چنين احاديث پر مغزي يافت نمي‌شود وتنها اين مذهب شيعه است که احاديث پيشوايان آن نظريه ي پيچيده "نسبيت" را ارائه داده ولي اکثر دانشمندان آن را نفهميده‌اند.
يكي از اين حديث‌ها حديثي است که علامه مجلسي در مورد معراج جسماني رسول اکرم (ص) نقل مي‌کند که: «هنگام برخاستن از زمين، لباس يا پاي مبارک پيامبر به ظرف آبي مي‌خورد و آن ظرف واژگون مي‌شود. اما پس از اينکه پيامبر اکرم(ص) از معراج جسماني باز مي‌گردند مشاهده مي‌کنند که پس از گذشت اين همه زمان، هنوز آب آن ظرف در حال ريختن روي زمين است». اينشتين اين حديث را از گرانبهاترين بيانات علمي پيشوايان شيعه در زمينه "نسبيت زمان" دانسته و شرح فيزيکي مفصلي بر آن مي‌نويسد. اينشتين همچنين در اين رساله "معاد جسماني" را از راه فيزيکي اثبات مي‌کند. او فرمول رياضي معاد جسماني را عکس فرمول معروف "نسبيت ماده و انرژي" مي‌داند:


E = M.C2 >> M = E :C2


يعني اگر حتي بدن ما تبديل به انرژي شده باشد دوباره مي‌تواند عينا" به تبديل به ماده و زنده شود.
اينشتين در اين کتاب همواره از آيت الله بروجردي با احترام و به لفظ"بروجردي بزرگ" ياد کرده و از شادروان پروفسور حسابي نيز بارها با لفظ"حسابي عزيز" ياد کرده است.
( اصل نسخه اين رساله اکنون به لحاظ مسايل امنيتي به صندوق امانات سري لندن (بخش امانات پروفسور ابراهيم مهدوي) سپرده شده و نگهداري مي‌شود.  اين رساله را پروفسورابراهيم مهدوي (مقيم لندن) ، با کمک يکي از اعضاء شرکت اتومبيل‌سازي "بنز" و به بهاي 3000000دلار از يک عتيقه‌فروش يهودي خريداري كرد.)
دستخط اينشتين در تمامي صفحات اين کتابچه توسط خط‌ شناسي رايانه‌اي چک شده و تأييد گشته است.

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : حكمت و رحمت ايزدتاريخ : 07 January 2008   شماره : 3

چند وقت پيش بود نشسته بودم كه يكي از دوستان وارد شد و ماجراي دكتر بردن پسرش كه  سرما خورده بود رو، تعريف كرد. اينطور شروع كرد كه «ديشب مجبور شدم با خانومم ساعت 11:30 شب پسر كوچيكه مو ببرمش دكتر. وقتي رسيديم بيمارستان اطفال ديدم كه چقدر شلوغه و پزشك متخصص هم يكي. 40 - 50 تايي جلومون بودند، پيش خودم گفتم اگه به همين وضعيت پيش بره بايد تا صبح منتظر بمونيم تا نوبتمون بشه؛ تصميم گرفتيم برگرديد خونه و صبح بياييم براي درمان.(و ماجرا از اينجا شرو شد ...)  به خاطر ترميم بلوار روبروي بيمارستان و يكطرفه بودن خيابون پشتي، مجبور شدم كه به جاده اي كه با علامت باز كرده بودند بروم و به يه بلواري برخورد كردم كه تا حالا توش نرفته بودم... همين‌طور رفتم و رفتم ولي به هيچ خيابوني نرسيدم تا بتونم به مسير اصلي برگردم و به طرف خونه برم. همين طور مي رفتيم و توي راه پيش خودم مدام به مهندس جاده سازي و خدم و حشمي كه اونجا كار مي كردند ناسزا مي گفتم، كه اين چه جاده ايه و ... (اين موقع ها (در اصل وقتي عصباني مي شيم) شيطونم از فرصت استفاده مي كنه و به قول معروف ميره تو جلد آدم و خلاصه از بالا تا پايين ناسزا ميگيم. از دولت جديد گرفته تا ... ، آره اينم از دولت دكتر احمدي نژاد و ....) . بعد از اينكه حدود 5-6 كيلومتري رو رفتم ، بالاخره به يه راه فرعي رسيدم، و وارد خيابون شدم كه تقريبا به مسيرمون مي خورد. همين طور كه مي‌رفتيم ، ناگهان خانومم گفت: بايست مثل اينكه اينجا مطب يه متخصص كودك هست كه دربش هم بازه ... گفتم اينجا كه مطب فلان دوستمم، ولي  اونكه تخصصي نداشت! برگشتيم و ديدم كه نه خودشه، تو اين مدت كه نديده بودمش، تخصصشو هم گرفته بود. هيچ كس نبود، ما هم رفتيم تو و اول با دوستم سلام و احوال پرسي كردم و بعد از معاينه و تجويز دارو و گرفتن دارو ها به خونه باز گشتيم. توي راه مدام به اين فكر بودم كه چرا عصباني كه شده بودم اين افكار پوچ به ذهنم  خطور كرده بود و نتونستم خودمو كنترل كنم. در ضمن گفتم كار خدا رو مي بيني، قربونش بشم، درسته يه كمي راهم دور شد ولي باعث شد تا مطب پزشكي رو باز ببينيم و مشكلمون برطرف بشهدكتر بيماري پسر خدا رحمت حكمت دولت احمدي‌نژاد doctor  god rahmat ahmadi nejad


واقع كه ماها در خيلي از امور ديگران را مقصر مي دونيم .
موقع عصبانيت نمي تونيم خودمونو كنترل كنيم.
شيطون راهي پيدا مي كنه كه مارو به راهي كه مي خواد ببره.
و در حكمت خدا هم نمي شه چرا و ... آورد و به قول معروف :


خدا گر ز حكمت ببندد دري
ز رحمت گشايد در ديگري

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : ولايت،‏ ريسماني الهيتاريخ : 07 January 2008   شماره : 2

يکي از رفقا مطلبي را برام گفت که باعث شگفتيم شد و جاي بسي تأمل بود ...
يکي دو روز پيش يه نشريه به دستم رسيد که در صفحه اولش خبري درج شده بود که پس از مطالعه ديدم همون حرفاييه که دوستم گفته بود؛ در ضمن دو خاطره ديگه هم بود، که حيفم اومد تو وبلاگم ننويسم.


خاطره اول از دکتر بشارتي ، وزير اسبق کشور است. وي گفته بود:
«بعد از صدور قطعنامه 598 سازمان ملل، از سوي کشورهاي قدرتمند دنيا بر ايران فشارهاي زيادي وارد مي شد تا آن را بپذيريم، در همان زمان، خاوير پرز دکوئيار، دبير کل وقت سازمان ملل متحد، براي رايزني ها لازم به ايران آمد و با حضرت آيت الله خامنه اي (که آن زمان رئيس جمهور بودند.) ملاقات کرد. پس از ملاقات دکوئيار به من گفت: رئيس جمهور شما از کدام دانشگاه علوم سياسي فارغ التحصيل شده است؟ گفتم: چطور؟ گفت: من از چند دانشگاه معتبر دنيا مدرک دکتري علوم سياسي دارم و بيش از سي سال است که کار سياسي مي کنم و ده سال است که دبير کل سازمان ملل هستم؛ در اين مدت کمتر شخصيت سياسي و رئيس جمهوري هست که وي را نديده و با او گفتگو نکرده باشم، ولي تا کنون شخصيتي سياستمدار تر و هوشمندتر از رئيس جمهور شما نديده ام ... »


و خاطره دوم از حجه الاسلام پاينده از اساتيد دانشگاه ؛
« در اولين ملاقاتي که مقام معظم رهبري با کوفي عنان، دبير کل سابق سازمان ملل داشتند، در آغاز مذاکرات درباره تاريخچه کشور غنا و شخصيت هاي بزرگ آن و موقعيت سياسي و اجتماعي کشور غنا صحبت کردند. کوفي عنان بعد از ملاقات گفت: من با اينکه اهل غنا هستم، درباره کشور خود به اندازه ايشان اطلاع ندارم. ايراني ها و مسلمان ها بايد افتخار کنند که چنين رهبري دارند. اي کاش ايشان دبير کل سازمان ملل متحد بودند. ايشان از همان ابتداي ملاقات، قلب مرا تسخير کردند ... »

و خبر نهايي :
در سفر اخير رئيس جمهور روسيه به ايران، با توجه به توضيحاتي که مسئولان تشريفات رياست جمهوري روسيه درباره مقام معظوم رهبري و جايگاه ولايت فقيه در جمهوري اسلامي به وي داده بودند، وي در طول مسير خود از فرودگاه تا مکان استقرار خود، مدام مي پرسيد که من چگونه بايد رفتار کنم؟ وقت ملاقات من با ايشان در چه زماني است؟ ايشان را چگونه بايد خطاب کنم؟
اين اضطراب پوتين تا حدي بوده است که حتي درخواست مي کند، که اگر در ملاقات با مقام معظم رهبري عرف بر اين است که کفش ها را درآورند، همين طور عمل نمايد. !!!
بنا بر اين گزارش، ولاديمر پوتين که هيچ تعلق مذهبي نداشته و شخصي لائيک به شمار مي رود، پس از ديدار با رهبر انقلاب مي گويد: با عنايت به مطالعاتي که من درباره مسيح داشته ام، در ملاقات با رهبر ايران، تمام ويژگي هاي نوشته شده براي مسيح را در آيت الله خامنه اي ديدم و برايم متجلي شد.
وي در ادامه گفته است : حکيم بزرگي در ايران نشسته است که به ذهن من خطور نمي کرد او تا به اين حد همه جانبه نگر باشد. او حکيم و دانشمندي است که تصميم گيري و تنظيم سياست هاي ايران با اوست و با وجود درايت و هوش سرشار ايشان، هيچ خطري متوجه ايران نمي شود. من در ملاقات با ايشان، معناي واقعي قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران و مفهوم ولايت فقيه و ولايت علماي ديني را که شنيده بودم، فهميدم ...


اينها گوشه اي از حقيقت ناپيداي رهبرمان است و ما به خود مي باليم که رهبري چنين داريم ؛ و اميدوارم با فرا گرفتن دستورات ، و سخنان ايشان بتوانيم در راه تکامل فردي و اجتماعي، ديني و دنيوي خود، قدم برداشته و راه را براي فرج موفور سرور ولي عصرمان عجل الله تعالي فرجه الشريف، هموار سازيم.


    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : قدرت کلماتتاريخ : 10 October 2007   شماره : 1
 تو زندگي حرف هاي ديگران چقدر تأثير گذاره؟ بالاخص وقتي يه نكته را جمعي به انسان بگويند.
  ما ها تا كجا دوام مياريم و تا چه حد تلاش و پشتكار داريم ؟
   تا چند در صد مي توان به گفته ديگران اعتماد كرد؟، در صورتي كه كاري كه انجام مي ديم،‏ به نظرمون كاملا درسته ! (البته اگه قوانين اون كار رو رعايت كرده باشيم.)
جواب اين قبيل سؤال ها رو بعد خواندن داستانك زير بديد.

     چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند که گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند که ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
     دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد .بالاخره يکي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد .
      اما قورباغه ي ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
 وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
بعد اسرار بر صحبت با وي،‏ معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند. و همين امر باعث نجاتش شده بود.


از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه
از نويسندگان ناشناس

    ارسال نظر ( 0 )!

123...4

Copyright 2005 7070.MyCloob.com . Allright Reserved.